مرگ مادران

دوستم را بعد از سالها در فلکه بزرگ لشکرآباد دیدم. دعوتم کرد اگر بار دیگر به شهر آمدم، حتما سری به ایشان بزنم. و پس از کلی تعارفات روزمره او هم قول داد هر فرصتی که بیابد به روستای ما می آید. چند روز پیش، روزجمعه ای بود که آن یار قدیمی به اتفاق بچه هایش  آمد. حرفهای قدیمی  دوران مدرسه را هنوز یادش نرفته بود. در فرصتی که ما با هم صحبت می کردیم پسرش درکنار مزرعه گندم، میزبانمان شد. پسر منقل و وسایل چایی را از صندوق عقب ماشین پیاده کرد و بلافاصله ما را برای شنیدن صدای علوانیه ودود قلیان (بقول پدرش جانشین سیگارلف) به کنارماشین دعوت کرد. صحبت از سیگار لف که به میان آمد؛ یاد مادر دوست دیگری هم به میان آمد که سیگارهای لفش اغلب بوی "اگرنفل"  و شکلات تلخ می دادند. اما این بحث یکباره با سکوت غم بار به آنجا ختم شد که آن مادر دوست داشتنی چند روز پیش فوت کرده است. و قرار بر این شد که عصر همان روز باهم راهی  مراسم فاتحه خوانی شویم. عصر هم زود رسید و ما راهی ملاشیه  شدیم .هنوز نگاهمان به پارچه های سیاه تسلیت روی دیوار منزل نخورده بود، که صدای شیون جگرخراش زنان، که هررهگذری را به عزا دعوت می کردند، بگوش رسید. با اسقبالی گرم وارد مضیف شدیم. دوستمان در آن گرفتاری جایی بند نمی شد. برادر بزرگترش هم بود. آن برادر را من تاکنون ندیده بودم. عجب هیبتی داشت. هیچ نمی گفت. با سکوت و نهایت نگاه هرچه را می خواست به حاضران می فهماند. در این مجلس بر خلاف خیلی از مجالس صحبت از هر باب ممکن نبود. تا اینکه فضای سکوت با قرائت دومین فاتحه با صدای پسر ارشد مرحومه شکسته شد. ادبیات صحبت آن مرد، نشان از این داشت که اتفاق خاصی نیافته است فقط روحی از جسمی زمینی به جسمی آسمانی منتقل شده است و تقدیر این بود و ما علی کل حال  تسلیم خواست رب العالمین هستیم. اما لرزش صدا و نگاه حکایت دیگری داشت و انگار سکوت دوباره مجلس در آن لحظه عدم تاییدی برآن صحبت ها و آن واقعیت بود.باردیگرفضای سکوت مجلس  توسط همان پسر با سوالی شکسته شد.سوالی که این بار متوجه من شده بود: اخوی، میگم  شما حساسیت دارید، ببخشید چون که می بینم رنگ چهرتان تغییر کرده است؟ من هم در پاسخ کوتاهی با گفتن آری؛ آنچه او تشخیص داده بود را تآیید کردم و او بود که بلافاصله با کسب اجازه تمایل داشت بداند به چه حساسم تا شاید با کمک جمع بتواند، راهنمایی ام کند که چطور از شر آن خلاص شوم . من هم که راهی جزء گفتن واقعیت به چنین انسانی نمی دیدیم متوجه اش ساختم که حساسیت من  به "مرگ مادران" است. پاسخی ناخواسته که بغض 15 روزه طفل درون آن برادر بزرگ را در آن مجلس ترکاند.

مجید عبودی- گمبوعه بزرگ

ماخذ: سایت بروال

ارسال کننده: عبدالرضا آل کثیر

/ 2 نظر / 7 بازدید
عبدالرضا آل کثیر

مرحبا شکرا علی انتخاب هذه الصوره الرائعه.

محمود

هم تصویر (عکس) و هم تصویر سازی مطلب عالی است. اشکم را در آورد.