نمی خندد لبم

 نمی خندد لبم
پر آشوب پر غصه دلم
پریشانم حیرانم نمی دانم!
کدامین مشکل را یاراست صبرم؟!
افتان و خیزان می آیم به سویت
تا نشینم در آن صحن خوش بویت
در باورم نمی گنجد کنارتو باشم
همه شرم است وجودم!
نگاهم را زنجیر به گنبدت کردم
چشمانم خیس تر از باران
دلم راسپردم به دستت
خود را به تو سپردم!
خدا را با تو زمزمه کردم
نماز شکر بگزاردم.سفره دل راباز کردم!
زمزمه کردم آقا جان!ای خوب من ای مهربان
می دانم می آیی گره از کارم بگشایی!
مهمان توام می دانم می آیی

شاعر و ارسال کننده: آیه کامدی

/ 0 نظر / 7 بازدید