طناب و خدا

کوهنوردی می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد. شب بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همان طور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد و از کوه پرت شد . در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش دید. اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر به او نزدیک است نا گهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود وفقط طناب او را نگه داشته بود . فریاد کشید:خدایا کمکم کن . ندایی از درون به او می‌گفت:" اگر باور داری که خدا به تو کمک خواهد کرد، طنابی را که به کمرت بسته  شده است پاره کن " کوهنورد نمی‌دانست باید به ندای درونی گوش کند یا طناب را محکم بگیرد پس تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.   روز بعد گروه نجات کوهستان، بدن یخ زده و بی‌جان کوهنورد را در حالی پیدا کردند، که از طناب آویزان بود و با زمین فقط یک متر فاصله داشت.

 

ارسال کننده: مستی

/ 2 نظر / 5 بازدید
م

سلام مستی خانم مطلبتان بسیار خوب ومفید بود استفاده کردم. موفق باشید.

مستی

سلام آقا يا خانم "م" خوشحالم كه اينبار باب ميل شما بودن مطالبم موفق باشيد