گربه سیاه

 

منتظر مریم بودم آن روز. هوا داشت گرم می شد. آفتاب کله ام را می سوزاند. داشت ظهر می شد. با عجله می روم داخل گل فروشی. دسته گلی می گیرم. می زنم بیرون و کنار گل فروشی می ایستم. زیر پل نادری. مریم دیر کرده است. چرا دیر کرده است؛ نمی دانم. گل ها می خندند انگار. گل هم این روزها گران شده است. مگر چیز ارزانی هم مانده است؛ نمی دانم. مهم نبود برایم که قیمت دسته گل چقدر می شد. شاد کردن مریم واسه ام مهم تر بود. حتما.

سرم را بر می گردانم به سمت چپ خیابان. فلافل فروشی ها بودند که پر از کله آدم بود. جای پا نبود در مغازه ها. خورشید چقدر گرم بود. شرجی بود هوا. اهواز است دیگر و گرمی هوا. مریم چرا نرسیده است آخر؟

تا جایی که من خبر داشتم همیشه زودتر از من می آمد. چند دقیقه ای زودتر می رسید سر قرار. من دیر می کردم همیشه. آن روز خودش دیر کرده بود. چرایش را نمی دانم. یادم نیست. فقط می دانم که باید زودتر می آمد. خیره می شوم به گل ها. گل ها می خندند باز. نمی دانم چرا همیشه فکر می کردم که گل می خندند. شاید به خاطر همین است که گل خوشگل است. ساعتم 11 را نشان می داد. ربع ساعتی مریم دیر کرده بود. نگران شده بودم.

((دیر کرده ای مریم ؟؟ ))

با خودم می گویم.

رو به روی فلافل فروشی ها، درست سمت چپ من، سطل زباله ای بود آبی. دخترکی نزدیک می شود. آشفته بود. من منتظر مریم بودم هنوز. سرش را به این طرف و آن طرف کرد. چندک زد به سطل. دخترک بود، با چادری پاره پوره. گونی به دست. گونی را می گذارد کنار سطل زباله. سطل را می کشد طرف خودش. مانده کیک بود در سطل.

دخترک را نگاه می کنم. بد جور خیره شده ام به او. مریم هنوز نرسیده بود. حالا دیگر مریم نبود. فقط دخترک بود که مرا به فکر انداخته بود. خودش را می کشد داخل سطل. مثل گربه. گربه فقر است دیگر.

یاد بچه گی است انگار.

بچه که بودیم، می نشستیم من و مریم.  TOM and JERRYنگاه می کردیم. TOM  وضعش از بقیه گربه ها بهتر بود. یک گربه سیاه بود که همیشه داخل سطل بود. بقیه گربه ها بهتر از گربه سیاه نبودند. TOM  وقتی دنبال JERRYمی کرد، دیگر گرسنه نمی ماند. زن خانه دار به او غذا می داد. گربه سیاه بود و بقیه گربه ها که گرسنه می ماندند. یعنی مانده بودند. گربه ها گرسنه که می شوند، می روند داخل سطل زباله. به جان هم می افتند و هر کس قوی تر بود چیزی می خورد.  

آن روزها جمله ای بود که از پدرم می شنیدم.

می گفت ((لو کان الفقر رجلاً لقتلته ))

نمی دانستم معنی آن جمله چیست. چه کسی آن را گفته است. حالا فهمیده بودم. دخترک کنار سطل بود هنوز. گربه سیاه است دیگر. فقیر است. کسی را ندارد حتما. یادم می آید که به مریم می گفتم.

-        چقدر مزخرف است این گربه سیاه...

مریم می گوید.

-        چرا ؟

می گویم.

-        همیشه در سطل زباله است...

می گوید.

-        گرسنه است ...

چیزی نمی گویم من. حق داشت مریم. گرسنه است دیگر.

باز نگاهم می افتد به دخترک که ایستاده بود و به اطرافش نگاه می کرد. می افتم به فکر. دستی روی شانه ام حس می کنم. مریم بود انگار که رسیده بود. گل ها دیگر نمی خندند. گربه سیاه داشت خیابان را رد می کرد.

 

نویسنده: سعید نواصر

ماخذ:سایت بروال

ارسال کننده: عبدالرضا آل کثیر

/ 0 نظر / 21 بازدید