قصة الفأر الشجاع و الأسد ( داستان موش شجاع و شیر)

ﻳﺤﻜﻰ ﺍﻥ ﻓﺄﺭﺍ ﻗﺎﻝ ﻟﻸﺳﺪ ﻓﻲ ﺛﻘﺔ : ” ﺍﺳﻤﺢ ﻟﻲ ﺃﻳﻬﺎ ﺍﻷﺳﺪﺃﻥ ﺃﺗﻜﻠﻢ ﻭﺃﻋﻄﻨﻲ ﺍﻻﻣﺎﻥ . . ﻓﻘﺎﻝ ﺍﻷﺳﺪ : ﺗﻜﻠﻢ ﺃﻳﻬﺎ ﺍﻟﻔﺄﺭ ﺍﻟﺸﺠﺎﻉ . . ﻗﺎﻝ ﺍﻟﻔﺄﺭ : ﺃﻧﺎ ﺃﺳﺘﻄﻴﻊ ﺍﻥ ﺍﻗﺘﻠﻚ ﻓﻲ ﻏﻀﻮﻥ ﺷﻬﺮ . . ﺿﺤﻚ ﺍﻷﺳﺪ ﻓﻲ ﺍﺳﺘﻬﺰﺍﺀ ﻭﻗﺎﻝ ﺃﻧﺖ ﺃﻳﻬﺎ ﺍﻟﻔﺄﺭ؟ . ﻓﻘﺎﻝ ﺍﻟﻔﺄﺭ : ﻧﻌﻢ .. ﻓﻘﻂ ﺃﻣﻬﻠﻨﻲ ﺷﻬﺮ . ﻓﻘﺎﻝ ﺍﻷﺳﺪ : ﻣﻮﺍﻓﻖ .. ﻭﻟﻜﻦ ﺑﻌﺪ ﺍﻟﺸﻬﺮ ﺳﻮﻑ ﺃﻗﺘﻠﻚ ﺇﻥﻟﻢ ﺗﻘﺘﻠﻨﻲ . . ﻣﺮﺕ ﺍﻷﻳﺎﻡ . . ﺍﻷﺳﺒﻮﻉ ﺍﻷﻭﻝ ﺿﺤﻚ ﺍﻷﺳﺪ ﻟﻜﻨﻪ ﻛﺎﻥ ﻳﺮﻯ ﻓﻲ ﺑﻌﺾﺍﻷﺣﻼﻡ ﺃﻥ ﺍﻟﻔﺄﺭ ﻳﻘﺘﻠﻪ ﻓﻌﻼً … ﻭﻟﻜﻨﻪ ﻟﻢ ﻳﺒﺎﻝ ﺑﺎﻟﻤﻮﺿﻮﻉ . . ﺃﺳﺒﻮﻉ ﺍﻟﺜﺎﻧﻲ ﻭﺍﻟﺨﻮﻑ ﻳﺘﻐﻠﻐﻞ ﺇﻟﻰ ﺻﺪﺭ ﺍﻷﺳﺪ . . ﺍﻷﺳﺒﻮﻉ ﺍﻟﺜﺎﻟﺚ ﻓﻜﺎﻥ ﺍﻟﺨﻮﻑ ﻓﻌﻼً ﻓﻲ ﺻﺪﺭ ﺍﻷﺳﺪﻭﻳﺤﺪﺙ ﻧﻔﺴﻪ ﻣﺎﺫﺍ ﻟﻮ ﻛﺎﻥ ﻛﻼﻡ ﺍﻟﻔﺄﺭ ﺻﺤﻴﺤﺎ . . ﺍﻷﺳﺒﻮﻉ ﺍﻟﺮﺍﺑﻊ ﻓﻘﺪ ﻛﺎﻥ ﺍﻷﺳﺪ ﻣﺮﻋﻮﺑﺎً . . ﻭﻓﻲ ﺍﻟﻴﻮﻡ ﺍﻟﻤﺮﺗﻘﺐ ﺩﺧﻠﺖ ﺍﻟﺤﻴﻮﺍﻧﺎﺕ ﻣﻊ ﺍﻟﻔﺄﺭ ﻋﻠﻰﺍﻷﺳﺪ . . ﻭﻛﻢ ﻛﺎﻧﺖ ﺍﻟﻤﻔﺎﺟﺄﺓ ﻛﺒﻴﺮﺓ ﻟﻤﺎ ﺭﺃﻭﺍ ﺍﻷﺳﺪ .. ” ﺟﺜﺔ ﻫﺎﻣﺪﺓ “ . . ﻟﻘﺪ ﻋﻠﻢ ﺍﻟﻔﺄﺭ ﺃﻥ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺍﻟﻤﺼﺎﺋﺐ ﻫﻮ ﺃﻗﺴﻰ ﺷﻲﺀ ﻋﻠﻰﺍﻟﻨﻔﺲ . . ﻫﻞ ﺗﻌﻠﻢ ﻣﻦ ﻫﻮ ﺍﻷﺳﺪ؟ . ﻫﻮ ﺷﺨﺼﻴﺘﻚ ﺍﻟﺘﻲ ﻣﻦ ﺍﻟﻤﻔﺘﺮﺽ ﺃﻥ ﺗﻜﻮﻥ ﻗﻮﻳﺔ ﺟﺪﺍﺑﺈﻳﻤﺎﻧﻬﺎ . ﻭﺍﻟﻔﺄﺭﺓ ﻫﻲ ﻗﻠﻘﻚ ﻭﺧﻮﻓﻚ . 

 

(( روزی موشی شجاع با اعتماد به نفس به شیر گفت: ای شیر به من اجازه بده تا سخنی را به تو بگویم. شیر گفت: بگو ای موش شجاع. موش گفت:من می توانم تو را در عرض یک ماه بکشم. شیر با خنده تمسخرآمیزی گفت: تو ای موش! موش گفت: بله من فقط یک ماه به من فرصت بده . شیر گفت: ولی بعد از یک ماه اگر مرا نکشتی تو را خواهم کشت. روزها گذشت در هفته شیر به حرفهای موش می خندید اما در خواب می دید که موش او را می کشد ولی به این موضوع اهمیت چندانی نمی داد. در هفته دوم ترس در قلب شیر رعب و وحشت می افکند در هفته سوم وحشت در قلب شیر رخنه پیدا می کند و شیر مرتب به خود می گفت اگر حرف موش درست از آب در بیاید هفته چهارم را شیر با ترس سپری کرد. بالاخره موعد مقرر فرا می رسید و حیوانات جنگل همراه با موش شجاع وارد لانه شیر می شوند و با کمال حیرت او را جسدی بی جان یافتند. و موش دریافت که انتظار مصائب و دشواری ها سخت تر از خود دشواری هاست.

آیا می دانی شیر کیست؟ او شخصیت توست که باید در ایمانش قوی و استوار باشد و موش ترس و ناراحتیت می باشد.))

 

ارسال کننده: عبدالرضا آل کثیر

ترجمه: رضا الغریب

/ 0 نظر / 20 بازدید